یاسمینیاسمین، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

یــــاسمیــن

شور زندگی عاشقانه دوستت داریم

 حس قشنگیه مادر بودن

این همه زیبایی مگه میشه یکجا جمع بشن

خیلی خیلی دوست دارم

عضو جدید خانواده

سلام امروز بعد از 2 سال دوباره اومدم سراغ وبلاگ یاسی خانم دخترم الان پیش دبستانی مهد مداد رنگی میره خیلی خانم و ناز شده، کلی بهش افتخار میکنم امروز می خوام بهت خبر بدم که عزیزم مامان دوباره می خواد برات یه نی نی خوشگل مثل خودت بیاره دوباره حال و هوای همون روزایی رو دارم که فهمیدم تو رو دارم خیلی وقت بود که برات پست نزاشته بودم امروز عکساتو که نگاه می کردم تصمیم گرفتم کمک دوباره شروع کنم به گذاشتن پست و از عکسای تولد 4 سالگی ات شروع کردم.   ...
12 دی 1396

مهدکودک یاسمین

شنبه 5/7/93 اولین روزی که بود یاسمین جون باید می رفت مهد کودک، خیلی گشتم تا بتونم یه مهد کودک خوب پیدا کنم ، توی شهرک غرب چند تا مهد کودک خوب و معتبر بود ولی من از بین اونا مهد کودک خانه مدادرنگی رو انتخاب کردم که تازه تاسیس بود و همه مربیاش جوان و خوش اخلاق هستند و یاسمین هم خیلی راضی بود و روز اول همش از خاله مریم و نی نی های اونجا تعریف می کرد. امیدوارم که بهش خوش بگذره و راضی باشه عزیزه دلم. قربون خنده هات برم عزیزم الان هم که دارم می نویسم روز دوم مهد کودک و من اداره هستم . البته فعلا یک روز در میان می ری گفتم یکدفعه از مامان بهی دور نشی عزیزم.   ...
7 مهر 1393

جشن تولد 2 سالگی

سلام عزیزم، قربونت بشم خیلی وقته که برات پستی نزاشتم ، خیلی سرم شلوغ شده و باید هر روز بیام سرکار و کلی کار باید انجام بدم که خیلی خستم کرده . به خاطر همین هر فرصتی که به دست میارم می خواهم که پیش تو باشم و با تو بازی کنم. بوت کنم و قربون صدقت برم. عاشقتم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه بازم کمه ... شعری که هر روز برات می خونم هم من و هم مامان بهی ...مامان بهی که خیلی برات زحمت میکشه از صبح تا عصر که من از اداره بیام فقط وقتشو برای تو می زاره چون نفسش به نفس تو بنده.... کلاً تو خانواده مامان مژی همه دوست دارن خیلی خیلی خیلی ... یک هفته از تولدت می گذره و من جمعه 17 مرداد تونستم که همه دوستانم و خانواده را دور هم جمع کنم و برات جشن تولد 2...
21 مرداد 1393

آخرین روزهای سال 92

دخترم من و بابایی خوشگل من و بابایی حسابی خانم شده، به من میگه مامایی به باباش میگه بابایی مامان بهی رو هم صدا می کنه به دایی هاش می گه دایی جون . 3 هفته پیش یه اتفاق ناراحت کننده براش افتاد که خیلی مارو ترسوند، یک جسم خارجی رفته بود توی قرنیه چشمش گیرکرده بود و وقتی پیش دکتر سنجری متخصص چشم کودکان بردمش گفت باید بیهوشش کنیم تا از چشمش دربیاریم، منکه خیلی ترسیده بود باباش هم همینطور همه نگران بودیم، تا فرداش که من رفتم اداره و پیش یکی از همکارانم که چشم پزشک و متخصص قرنیه چشم هست، اون گفت بیارینش بیمارستان فارابی و ما رفتیم، خدا رو شکر خدا خیرت بده دکتر محمدی عزیز، کلاً 5 دقیقه هم نشد بدون بیهوشی از چشمش در آورد. تا آخر عمرم دعات می...
28 اسفند 1392

یاسمین بانمکی

سلام عسلم،سلام قشنگم خوشگل کیه مممممنن عسل کیه مممنن نازناز کیه ممنن هر وقت ازت می پرسم که خوشگل کیه محکم و بلند می گی من عزیز دل مامان خیلی خانم شده دیگه داره 18 ماهش تمام می شه و 10 روز دیگه باید آخرین واکسن کودکیشو بزنه، الان ماشالله 300/12 وزن خانم خوشگلس و قدش هم 85 شده عسل مامان حرف حرفم می زنه دیگه هرچی که ما بهش می گیم رو کاملا می فهمه و اجرا می کنه وقتی آب می خواد و خیلی هم دوست داره می گه آبه، موز دلش بخواد می گه مو، عمه گفتنش منو کشته عمه عمه ، وقتی می خواد بگه تلویزیون رو روشن کنید می گیه مامان نانا نانا وقتی هم بخواد تاپ بازی کنه می گه تاتا مامان دیگه دیگه دورکاریش داره تمام می شه و باید دیگه هر روز بره سرکار، می خواست...
2 بهمن 1392

پاییز 92

امروز اولین روز 16 ماهگی یاسمین جونم هست و مامانش خیلی وقت که براش مطلبی نزاشته، عذر خواهی من را بپذیر عزیزم. ولی کلی ازت عکس دارم ، تازه چندتا کلمه جدید که یاسمین جونم یاد گرفته و می گه: توی پست قبلی یادم رفت بگم که دخترم از 1 تا 3 می تونه بشماره و الان تا 5 هم می تونه بشماره. در حال حاضر دختر قشنگم هرچی که بهش میگیمو می فهمه و انجام میده اجزای صورتو می شناسه و می تونه تلفظ کنه عمو  رو قشنگ میگه ولی دایی رو دادا می گه، خدا رو شکر خاله نداره که بگه(ما که از خاله خیری ندیدیم) عمه رو اُم میگه اینم چند عکس قشنگ از دخملی این جدیدترین عکس یاسمین جونه که تازه رفتیم براش شلوار لی و کتونی خریدیم اینم کیک تولد مامان یاسمی...
12 آبان 1392

اولین کلمات یاسمین خانم

اولین کلمه ای که یاد گرفته بودی ددر بود که از 7 ماهگی می گفتی، بعد از یه مدت ماما ، ولی از اون موقع که یاد گرفتی بابا بگی دیگه ماما نمی گی ، بابا بابا ، خیلی قشنگ صداش می کنی، بعضی وقتا واقعاً حسودیم می شه، کلمه های دیگه ای که توی این یک ماه بعد از تولد یک سالگی شروع به گفتن کردی: وقتی گشنه می شی یا شیر می خوای می گی « اَم اَم » وقتی می خوام حمام ببرمت می گه «هام» وقتی می خوای بگی تلویزیون رو روشن کن یا اینکه برام آهنگ بزار می گی «اَنگ» وقتی دنبال چیزی می گردی و پیدا نمی کنی حالت دستاتو به حالت تعجب نگه می داری و می گی « نیش » تازه گی ها هم چون از کفش و به خصوص دمپایی &...
19 شهريور 1392

عکس های آتلیه یک سالگی یاسمین قشنگه

بالاخره عکس ها آماده شد، خلیلی قشنگ شدن اصلاً باورم نمی شد که وقتی عکساتو چاپ بشن اینقدر جالب و زیبا باشن. اونروز که رفتیم آتلیه من و شما به تنهایی ، خیلی خسته شدیم، حدود 120 تا ازت عکس گرفتن، چون اصلا نمی ایستادی همش فرار می کردی، از بین اونا 20 تا انتخاب شد. 2 تا شاسی زدیم برای مادربزرگها و پدربزرگها، 1 شاسی هم (عکس اول) برای خونه خودمون. عکساتو ، خودتو و همه چی تو دوست دارم..... خدایا دخترمو حفظ کن.       ...
9 شهريور 1392

جشن تولد یک سالگی یاسمین جونم

بالاخره یک سال گذشت ، به من که خیلی خوش گذشت با یاسمین عزیزم. خیلی روز های خوبی بود ، بهترین لحظه های زندگیم تو تک تک ثانیه هایی بود که در این یک سال داشتم.  امیدوارم و آرزوم این هست که دختر قشنگم همیشه سالم، شاد، زیبا، مهربان و ...... یه عالمه صفت های خوب داشته باشی... و من اینو تو وجود نازنین شما می بینم . و سال های سال با هم یه عالمه از این لحظه های قشنگ را داشته باشیم. خدایا شکرت به خاطر این همه زیبایی ، به خاطر این هم نعمت قشنگی که به من و همسرم دادی. خدایا شکرت به خاطر این لطفی که به من و پدر فرزندم عطا کردی و هزاران بار شکر شکر شکر .... روز 11 مرداد 1391 هیچ وقت از ذهن من پاک نمیشه ، حالا 11 مرداد 1392 ، من و بابا تصمیم گ...
14 مرداد 1392